جملات عاشقانه

تورا می خواهم...

 

دستانم گرمي دستانت را مي خواهد پس دستانم را به تو ميدهم

   

قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم

   

چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست

   

عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند

   

دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است

   

درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند

   

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:16  توسط یزدان  | 

انتظار...

 

در انتظار رسیدن قطارم

        قطاری که مسافر من در آن نیست

من هم در ایستگاه نیستم

        روی ریلم،ریلی تا بی نهایت...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط یزدان  | 

برای تو...

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

   

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

   

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

   

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

   

 تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم

 

آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

   

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم


ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

   

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

   

   

را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد

   

… که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

 

 

(الهام)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:6  توسط یزدان  | 

گلدان زرد...

 

يك فكر ديگر

امشب تمام خويش را از غصه پر پر ميكنم

گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم

تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست

ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم

يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

به احترام رجعتت من ناز كمتر ميكنم

يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم

صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن

من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم

شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو

يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم

گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم

زيبا خدا پشت و پناه چشم هاي عاشقت

با اشك و تكرار و دعا راه ترا تر ميكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط یزدان  | 

همین حالا...

غروب است، هنگام شفق در حياط پشتي خانه ام هستم . جايي كه مي توانم مه معلق در هوا را ببينم كه از جانب در يا مي آيد ،از دره اي كه روبروي من گسترده است ، عبور مي كند اسمان به رنگ بنفش آتشين است

.....  فقط نغمه ي پرندگان در شب به گوش ميرسد كه چنان هماهنگ مي خوانند كه گويي راهباني خرسند هستند . سكوت همه جا را فرا گرفته است

 

نشسته ام و روش ظريف طبيعت را براي شب بخير گفتن تحسين مي كنم و بعد با خود مي گويم "هميشه اينجا همين طور خواهد بود، حتي چهل يا پنجاه سال بعد كه من ديگر زنده نيستم . در غروب روز هاي گرم تابستان ، همين مه مي آيد و آسمان شب را فرا مي گيرد . همين دريا در دوردست ها آرميده است همين درخت ها بر زمين سايه مي افكند . همين ماه بر بالاي ابر ها بر مي آيد و با نور نقره اي خود دره را رنگ آميزي مي كند . همه اينجا خواهد بود " اما من رفته ام " چندين دقيقه ، غرق در ابهت طبيعت هستم

در ناچيزي خويش ، احساس حقارت و ترس و نا اميدي مي كنم . چه چيزي در زندگي ام معني دارد؟

چه مي توانم بكنم يا به دست آورم كه معني داشته باشد ؟

ناگهان به ياد مي آورم تمام كاري كه بايد انجام دهم، همان است كه مشغول آنم : درنگ كنم و چشم انداز شكوهمند خلقت را شاهد باشم

امتياز و نعمت زندگي را دريافت كنم

همين جا ، همين حالا كاملا حضور يابم

براي محبت ...براي سپاسگذاري ....؟

براي بزرگداشت لحظه به لحظه زندگي .....!!!؟

من بخشي از آيين مقدس هستم كه در جريان است

 

من قسمتي از زيبايي تشكيل دهنده آنم

 

 

(مرسی الهام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط یزدان  | 

عجب آشفته بازاریست دنیا...

دلم می سوزد از باغی که می سوزد،

نه دیداری ،نه بیداری،نه دستی بر سر یاری،

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری.

تمام عمر هستی ام  را شکستیم،

به جز بار پشیمانی نبستیم،

جوانی را سفر کردیم تا مرگ،

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم،

عجب آشفته بازاریست دنیا...

عجب بیهوده،تکراریست دنیا...

چه رنجی از محبت ها کشیدیم،

برهنه پا به تیغستان دویدیم،

نگاه آشنا در این همه چشم،

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم.

سبک بالان صاحل ها ندیدند،

به دوش خستگان باریست دنیا...

مرا دراوج حسرت ها رها کرد،

عجب یار وفاداریست دنیا...!

عجب آشفته بازاریست دنیا...

عجب بیهوده،تکراریست دنیا...

میان آنچه باید باشد و نیست،

عجب فرسوده دیواریست دنیا...

عجب خواب پریشانیست دنیا...

عجب یار وفاداریست دنیا...!

عجب دریای طوفانیست دنیا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:13  توسط یزدان  | 

چقدر سخته...

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو  قلبت هدیه

داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

حس کنی که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری  تکیه بدی

که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها

 تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

بگی گل من باغچه نو مبارک

 

 

نظر یادتون نره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:43  توسط یزدان  | 

تنهایی...

هر روز پنجره تنهایی ام را می گشایم

ومظلومانه به گیسوان خورشید خیره میشوم

به سوی سرزمین های سکوت گرفته خورشید

وبه سوی جزیره های ناشناخته

که من خیال میکنم ما آنجا هستیم

به همه نامها میخوانمت

وبه همه هجرات ها فریاد میزنم

اما تو نمیشنوی؛تو رفته ای!

من همچنان نامت را میخوانم

من ماندم وچشمانی خیس اشک

و قلبی لبریز از فریاد دردل

هنوز چشمانم تاروپود عشق را

به هوای دوباره دیدنت می پیماید

هنوز منتظرم تا با دستان خود به در

ضربه ای بنوازی ومرا مهربانانه صدا بزنی

چه خیال خامی خنده ام می گیرد

 

نظر یادتون نره...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:33  توسط یزدان  | 

عشق را با تو می خواهم...

پیش از آنکه تو را ببینم و با تو همسفر جاده های زندگی شوم ، پیش از آنکه تو بیایی و

مرا از حال و هوای دلگرفته ام رها کنی معنای واقعی عشق را نمیدانستم و عشق

برایم بی معنا بود...

پیش از آنکه تو بیایی قلب من بازیچه ای بیش نبود ، روزی صدها بار میشکست و

همیشه آرزوی یک لحظه تنهایی میکرد !

عزیزم تو آمدی و هوای قلبم را بهاری کردی ، تو را برای همیشه لایق قلبم میدانم !

عشق را با تو شناختم ای یار همیشه وفادارم ، همیشه ماندگارم !

تو یک عشق جاودانه ای ، عشقی که هیچگاه نمیمیرد و نمیسوزاند قلبم را !

پیش از آنکه تو بیایی آرزوی تو را داشتم ، روزی صدها بار تو را از خدا میخواستم !

تو آمدی ، با عشق آمدی ، هدیه کردی به من محبتهایت را و قلبم را عاشق قلب

مهربانت کردی !

هر چه بخواهم از خوبیهای تو بگویم نمیتوانم ، تو بهترینی عزیزم...

تویی عزیز دلم ، گلم ، همدمم ..... فدای تو ، هر وقت بخواهی میشوم قربان تو..........

خیلی دوستت دارم عزیز دلم ، تو یعنی عشق ، یک عشق بی پایان.....

چه صفایی دارد این زندگی با تو ، چه لذتی دارد لحظه های عاشقی در کنار تو ..

چقدر تو مهربانی ، فدای قلب مهربانت...

حالا که عشق را با تو شناخته ام بگذار به تو بگویم که بدجور عاشقت هستم !

حالا که معنای دوست داشتن را به من یاد دادی بگذار به تو بگویم که خیلی دوستت

دارم.....

حالا که زندگی تنها با تو شیرین است بگذار بگویم که بدون تو هرگز عزیزم ....

عزیزم ، ای بهترینم حالا که تو را دارم دلم بیشتر از همیشه شاد است .....

خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم ، هیچوقت تنهایت نمیگذارم ، با تو میمانم تا لحظه ای

که در این دنیا مهمانم!

عشق را با تو شناختم ، عشق را تنها با تو میخواهم ، عشق را بدون تو بی معنا میدانم!

 

 

 

نظر یادتون نره!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:43  توسط یزدان  | 

دریا باش...

کودکی که کفش هایش را امواج دریا از او گرفته بود رو ماسه های ساحل نوشت:

دریا دزد کفش های من

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها ساحل نوشت:

دریا سخاوتمندترین سفره هستی

موج آمد و جملات را با خود شست،تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که:

برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...

 

 

(با تشکر از الهام)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:53  توسط یزدان  | 

مطالب قدیمی‌تر